حكيم زجاجى
408
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
چو يحيى [ و ] فضل آن دو فرزانهمرد * به زندان بمردند زآنسان به درد هر آنكس كز آن قوم بودند كشت * به دل در همه تخمهء كينه كشت از آن دودمان يك محمد بُدست * بفرمود كاو را نكردند پست از او خاطر شه نرنجيده بود * فراوان از او نيكويى ديده بود 585 عم فضل را مهتر آزاد كرد * ازآنپس كه آن جور و بيداد كرد تن جعفر آنسان [ كه ] بر دار بود * سرش جاى ديگر نگونسار بود چو مىشد سوى مرو ، آن سر بديد * به سند « 1 » جفاپيشه در بنگريد به دو گفت رو آتشى برفروز * تن جعفر نامبرده بسوز بَرِ آب ده خاك او را به باد * چو آتش دراو دادى اى بدنژاد 590 برفت و چنان كرد كان شاه گفت * چو شد سوخته گشت با خاك جفت « 2 » فرو ماند مردم ز كار رشيد * همانكس در آن شه زبان مىكشيد ملامتگران را زبان شد دراز * ز كردار ناخوب آن سرفراز يكى گفت اگر قصهء خواهرش * نبودى ، كز آن تيره شد اخترش روا بودى [ ار قتل كردى امير ] « 3 » * گرفتى و بستى و كردى اسير 595 چو بد شاه را در سخن راى سست * از اين شغل رسوايى خويش جست اگر صبر كردى در اين كار شاه * به گيتى چو خود كرده بود آن گناه ندانستى اين راز كس در جهان * بماندى يقين اين حكايت نهان نگشتى دلش تير غم را هدف * بماندى دُر رازش اندر صدف چو بودى شهنشاه با عقل و راى * ندانستى اين كس جز اهل سراى 600 رعيت نگشتى از اين باخبر * چو گويى دل عامه زيروزبر نگشتى به عالم در اين قصه فاش * ز عرض ملك كس نكردى فِراش عقوبت نماندى به گردن درش * نگشتى ز اصحاب خالى درش نگشتى جهاندار دور از وزير * بَرِ اهل دانش نبودى حقير نبودى ز گردون پشيمانيش * بدى سرخ هر جاى پيشانيش 605 نيالودى از خون دل دامنش * نبودى به دوزخ درون « 4 » مسكنش
--> ( 1 ) سندى نيز چنان كرد ، تاريخ طبرى ، ج 12 ، ص 5310 . ( 2 ) خست ( 3 ) از قتل تو زامير ( 4 ) درون بدوزخ